امام عباس (ع) را روانه شریعه فرات می کند و او یک تنه در مقابل خیل عظیم دشمنان و در حالی که زمین زیر پای او می لرزد زمزمه می کند:
به خداوند عزیزترین و شکوهمند ترین سوگند و صادقانه ترین سوگند
و به حرم امن خدا و زمزم سوگند.
و به خانه خدا و ساحت مسجدالحرام سوگند که امروز پیکرم
به خون رنگین خواهد شد.
پیش پای صاحب کرامت و فضیلت:
حسین این افتخار پیشه پیشگام.
اینک دشمن از هر سو به او حمله می کند و او فریاد بر می اورد که:
از مرگ نمی هراسم که مرگ نردبان آسمانی من است.
تا در میان شجاعان بخشنده چهره در پوشم.
جان من سپر آن زاده پاک مصطفی.
هان این منم عباس که به سقایت آمده ام.
و در هنگام مواجهه از هیچ شری بیم ندارم.
در این هنگام زیدبن ورقا جهنی به همراه حکیم بن طفیل از پشت بر او حمله می کنند و دست راستش را از بدن جدا می کنند او شمشیر را به دست چپ می سپارد و می خواند:
به خدا سوگند که اگر چه دست راستم رابریدند
پیوسته و هماره از حمایت دین خویش دست بر نمی دارم
و از امام صادق برحقم
که نواده پاکزاد پیامبر امین است.
حکیم بن طفیل بر جسارت خویش جری تر شد و دست چپ او را هم قطع کرد. دشمن گرداگرد اوست و هر یک به شمشیری خنجری نیزه ای چهره ماه را زخم می زند.
و عباس (ع) می خواند:
ای نفس! نترس از این کفار
بشارت باد برتو رحمت خداوند جبار
همراه با پیام آور سید مختار
خدای من! اینان که دست چپم را ستمگرانه بریدند
تو با گرمای آتش دوزخ پاداششان بده.
دیگر تنها دو جمله از او شنیده شده است هر دو خطاب به حسین بن علی (ع)
یکی پیش از فرو افتادن از اسب و دیگری پس از آن.
جمله اول : اخی ادرک اخاک: برادرم برادرت را دریاب
و آنگاه که امام به بالای سر او رسیدند این آخرین کلام او بود:
یا ابا عبدالله! علیک منی سلام !
سلام من بر تو ای اباعبدالله!